سجّیل
صفحات وبلاگ
نویسنده: سید وحید هاشمی - ۱۳۸۸/۸/۸

این روزها بحث دروغ و دروغگویی و دروغ ممنون و... فراگیر است. بعد از یادداشت هایی که اینجانب در طراحی فرداهای شوم پس از انتخابات ریاست جمهوری نوشته بودم، عده ای از دوستان بر بنده خرده گرفتند که چرا تنها به دروغگویی های جناح رقیب احمدی نژاد پرداخته ام! گذشته از اینکه برای نویسنده جالب بود که یک طرف با شعار دروغ ممنوع، دروغ بگوید؛ اما تا آنجا که این یادداشت را بازخوانی کرده ام،  فکر می کنم بنده دروغ ها و عملکرد طرف مقابل را هم در ابتدا و انتهای آن یادداشت اشاره کردم و ذکر کردم بحث دیگری دارم که زیاد به آن توجه نشده است.

 اما قصد بنده در آن یادداشت و در این مجال بررسی میزان دروغ های طرفین نبوده و نیست. که اگر می خواستم به بررسی دروغ های عادی! بپزدازم بستر وسیعی می بایست به این امر تعلق می گرفت. می بایست میزان دستکاری تعاریف و آمار احمدی نژاد را (که از سوی رقیب، فراوان بدان پرداخته شده) ذکر می کردم و در مقابل، دستکاری نمودار ضریب جینی موسوی را با ترانکیت 0.38 علاوه بر جابجایی ارقام، بررسی می کردم.

اگر هدف ارائه لیست دروغ ها و دورویی های متداول انتخاباتی باشد؛ در آن صورت


باید دروغی را که زیاد از سوی رقیب به احمدی نژاد نسبت داده شده ذکر کنم و در مقابل، به دروغِ (عمدی یا غیر عمدیِ) خاتمی در جمع هواداران موسوی در مشهد درباره لایحه پولشویی اشاره کنم و استفاده ای که از آن دروغ به نفع خودش و موسوی و بر علیه احمدی نژاد برد را بررسی کنم.

می بایست به تابلوی دکتر میرحسین موسوی بر درب اتاقش در دانشگاه تربیت مدرس تا چند هفته  قبل از انتخابات اشاره کنم و نیز پایان نامه های کارشناسی ارشد علوم سیاسی و رساله های دکترایی که دکتر میر حسین موسوی خامنه (با مدرک فوق لیسانس معماری) استاد مشاور و راهنمای آنها بوده است.

می بایست ارتقاء رتبه پروفسور زهرا رهنورد ظرف 3 سال را بررسی کنم.

در مقابلِ مدرک تحصیلی علی کردان در کابینه احمدی نژاد، مدرک دانشگاه هاوایی م.ح. و  جناب س. در کابینه خاتمی و آقایان برادرانِ ق. در شهرداری تهران و ... را بررسی کنم.

مصاحبه ها و نامه های امضا شده توسط دکتر سید محمد خاتمی وزیر ارشاد، رئیس کتابخانه ملی، مشاور رئیس جمهور و... در مدت 10 سال را بررسی کنم و اینکه چه شد پس از آن دیگر از او به عنوان دکتر یاد نشد.

تکذیب فیلم هاله نور را اشاره کنم و آنرا با تکذیب فیلم دست دادن خاتمی با دختران ایتالیایی مقایسه کنم و اینکه چگونه خاتمی در عیان چنان نمود و با تکذیبش دروغگو خوانده نشد، اما احمدی نژاد در جلسه غیرعلنی چنان گفت و با تکذیبش دروغگو خوانده شد؛ 

از گشت ارشاد یاد کنم و به مقایسه آن با گشت روح ا... متعلق به کمیته زیر نظر محتشمی پور در زمان جنگ و نیز گشت ثارا... و نیز گشت متعلق به جناح چپ سنتی زیر نظر اکبر گنجی بپردازم و میزان تندروی آنها که هرگز بابت عملکرد خود از تاریخ و مردم عذرخواهی نکردند را بررسی کنم.  و مطالب متعدد دیگری را ذکر کنم و لینک دهم که ارزش بحث در آن یادداشت و در این مجال را نداشته و ندارد.

اما در این مجال، صرف نظر از دروغ های(احتمالاً!) عادی و متداول و تزویرها و دورویی های روزمره که شاهد آن هستیم،  بحث من حتی بررسی مجدد دروغ های مبتنی بر توطئه بزرگ هم نیست. همان دروغ هایی که در یادداشت انتخاباتی در یک جمله خلاصه کردم: «این روند، حکایت از فرداهایی شوم به دست می دهد».

روند دروغ های همان جریانی که برایش  مهم نبود کلّیت جامعه چه ذهنیتی داشته باشد؛ بلکه مهم آن بود که هواداران موسوی به این یقین برسند که نامزدشان بالاترین رأی را می آورد و در بدترین شرایط، دو برابر احمدی نژاد رأی خواهد داشت. و در مرحله بعد از این توطئه، مهم آن بود که هواداران موسوی و سپس دیگر اصلاح طلبان و عموم جامعه به این باور برسند که در انتخابات، برنامه تقلب وسیع وجود دارد و نهایتاً به این اعتقاد برسند که تقلب بزرگی که نتیجه انتخابات را معکوس کرده باشد رخ داده است. و الی آخر...

 

اما در هیچ یک از موضوعاتی که اشاره شد، از دروغهای عادی و سطح پایین گرفته تا دروغهای مبتنی بر توطئه، فکر نمی کنم صاحبان آنها، دروغ را به انتها رسانده باشند!

منظور بنده آنجاست که دروغ با لجن درآمیخته شده باشد. دروغی که پس از شکست در انتخابات، در آن بحران عدم مدرک تقلبِ مؤثر و فشار رقیب بر ارائه مدرک و انتظارات عمومی و پس از درگیری هایی که منجر به خونریزی گشته بود؛ در پی یافتن راه خروجی از بن بست و جلوگیری از سرنگونی خود و سرپا نگه داشتن نامزد مورد نظر خود، مسیر افکار عمومی را به کلی بر هم می زند.

 همان راه حل کارآمدی که به زودی یافت شد: «تجاوز کردند، کشتند، سوزاندند و در بیابان رها کردند»؛ «تجاوز کردند، کشتند، سوزاندند و در قطعه 302 دفن کردند».

فکر می  کنم تا این لحظه همگان متوجه شده اند که دست کم سعیده پورآقایی داستانش چه بود و چه شد. و بنده از همین نقطه شروع می کنم؛ چرا که نکته فراوان دارد. سعیده پورآقایی دختر مرحوم پورآقایی که برای هفتمین بار (به دلایلی که قابل حدس است) از خانه فرار کرده بود، با گذشت مدتی به یگانه دختر شهید پورآقایی تبدیل می شود که به واسطه «الله اکبر» گفتنش در خانه بازداشت شده، چندی بعد جنازه سوخته و تجاوز شده اش به خانواده نشان داده شده و بی صدا در قطعه 302 دفن شده. سوژه خوبی بود؛ برای آنها که حاضر به تولید هر دروغ کثیفی هستند!

 

سناریویی که جریان طراح، از رفتار با سعیده و اقدامات خانواده اش تا پیش از افشای دروغ پخش می نمود خواندنیست؛ سری به سایت نوروز و موج سبز آزادی و پارلمان نیوز  بزنید. داستان ریز دستگیری، کشته شدن، در اسید سوختن و در قطعه 302 گمنام دفن شدن؛ جالب آن است که با افشای این دروغ و بازگشت سعیده به خانه، رویکرد دروغ پردازان به سرعت عوض می شود و آنها که تا دیروز این خبر را منتشر می کردند، امروز به تحلیل این قضیه و اینکه «آیا این یک دام اطلاعاتی برای جنبش سبز بوده است؟» می پردازند. و جالب تر آنکه «موج سبز آزادی» پیش از بازگشت سعیده و افشای این دروغ کثیف، در تاریخ 9 شهریور  در اینجا جزئیات این حادثه تکان دهنده را «به روایت یکی از چهره‌های سرشناس دولت اصلاحات که بنا نیست نامش فاش شود » منتشر کرده است. متن این گزارش خواندنیست؛ با دقت بخوانید. همچنین همین سایت در تاریخ 8 شهریور در اینجابه افشای اطلاعات مربوط به این شهید دفن شده در قطعه 302 پرداخته بود و با تأکید بر اینکه: «در این دو روز جزئیات آن را مورد بررسی قرار دادیم و از صحت آن مطمئن شدیم»، با همت فراوان به افشاگری در این خصوص پرداخته بود. و فردای آن روز هم در اینجا  بیشتر به داستان پردازی خود ادامه داده بود. و همکنون پس از بازگشت سعیده همه چیز را انکار می کند و آنچه را که با تحقیقات و از زبان چهره سرشناس دولت اصلاحات بیان کرده اند، دام اطلاعاتی می خوانند؛ بی آنکه نام این چهره سرشناس را اعلام نمایند.

اما سؤال مهم اینجاست؛

 جریانی که می تواند دختر یک مرحوم را که از خانه فرار کرده، پس از مدتی به یگانه فرزند شهید تبدیل کند که اینچنین دستگیر شده و تجاوز شده و آنچنان کشته شده و سوخته و مخفیانه در قطعه 302 دفن شده، و مجلس ختم بگیرد و میرحسین موسوی و کاتوزیان را به آن مجلس ختم ببرد و... آیا می تواند باز هم چنین اقدامی انجام دهد؟

تولید کردن ترانه موسوی هم برای این گروه کار دشواری نیست. ترانه موسوی را دستگیر کردند؛ به او تجاوز کردند؛ او را کشتند؛ سوزاندند؛ و در بیابانهای قزوین رها کردند. کسی هم پاسخ نداد که پدر و مادر این ترانه کجایند؟ چه کسی جنازه نیم سوخته این دختر تهرانی را در بیابانهای قزوین یافته؟ چه کسی شناسایی کرده؟ کجا و در کدام کلانتری پیدا شدن این جنازه، صورت جلسه شده؟ خانواده اش چگونه او را یافتند و شناسایی کردند؟ آیا خانواده او عکس رسمی و با حجابش را تحویل منتشرکنندگانِ خبر کشته شدنش دادند؟ از روی کدام علامت هویتی این جسم نیم سوخته را شناسایی کردند؟  در کدام سردخانه او را شناسایی کردند؟ چرا هیچ تصویری از محل دفن او که گفته می شود در روستای دورافتاده وازیوار است وجود ندارد؟ نمی پرسیم عکس جنازه نیم سوخته اش کجاست! بلکه  نشانی آموزشگاهی که ادعا شده او قبلاً آنجا آموزش آرایشگری می داده کجاست؟ در کدام دانشگاه یا مدرسه درس خوانده است؟ چگونه ممکن است یک جوان 28 ساله که آموزش آرایشگری هم می داده و چنین حادثه ای بر او رفته بیش از یک دوست نداشته باشد که از او حمایت کنند؟ چه راهی برای تشخیص وجود خارجی چنین ترانه ای در عالم وجود دارد؟ چرا خانواده این ترانه تاکنون هیچگونه تماسی با دیدبان حقوق بشر یا سازمان عفو بین الملل یا مجلس یا دیگر گروه های زنان نداشته اند تا وجود خارجی آنها ثابت شود؟ چرا تنها اطلاعات منتشر شده در سایت ها در این باره، منسوب به یک نفر دوست نامشخص و 2 وبلاگ با منبع نامعلوم است؟ چرا باید پدرو و مادر فرضی ترانه در حالی که ادعا می شود تحت فشار نیروهای امنیتی بوده اند، در تماس تلفنی آن یک نفر دوست ترانه افشا کنند که جنازه سوخته او را در بیابان های قزوین یافته اند ولی تنها از ذکر زمان و مکان تشیع پیکرش خودداری نمایند؟

بگذریم که خبر بیست و سی چون اصلا ترانه ای با مشخصات مذکور نیافت؛ برای جهت دهی افکار عمومی با خانواده یک ترانه موسوی دیگر مصاحبه کرد. اما پاسخ گروه مقابل هم جالب بود؛ که در جواب، یک نمونه ترانه موسوی زنده در فلان کنسرت موسیقی معرفی نمودند (که معلوم هم  نشد نام او مستعار است یا ثبت شناسنامه ای).

در حالی که موضوع خبر بیست و سی، انکار وجود یک ترانه موسوی مرده با مشخصات مذکور بود. که بهتر بود اهالی موج سبز آزادی، چریک آنلاین، نوروز و دیگر دوستان دست کم آدرس منزلی که یک عدد ترانه موسوی درآن بوده و دیگر نیست را اعلام می کردند، یا خانواده این ترانه را با دیدبان حقوق بشر و یا گروه های حمایت از زنان و ... ارتباط می دادند تا مثل حادثه رخ داده بر خانواده بنی یعقوب در سال 86 از آنها هم حمایت کنند، یا نشانه هایی از فرد یابنده جنازه در بیابان و شناسایی کننده او می دادند، یا نشانه پرونده ای که در کلانتری از یافتن جنازه ای در بیابان تشکیل شده می دادند، یا تصویر  قبری که پس از تحویل جنازه به خانواده در آن مدفون شده را منتشر می کردند، و یا حداقل مثل سعیده پورآقایی برایش مجلس ختم می گرفتند و با دو  نفر که در تدفین او حضور داشته اند مصاحبه می کردند.

اما جالب تر آنکه منبع اصلی این خبر(وبلاگ چریک آنلاین) پس از مدتی در اینجا اعلام می کند که پدر ترانه موسوی درگذشت! و به همین سادگی دنیا را از وجود پدری که نیاز به حضور و دادخواهی او باشد خالی می کند!

باز هم بی آنکه کسی پاسخ دهد پدر او در کجا دفن شده؟ محل کار پدر ترانه که دندانساز معرفی شده در کجاست؟ همکاران دندان ساز پدر او که بتوانند خبر درگذشت وی را تأیید کنند کجا هستند؟ مجلس ختم پدر او کجا و در چه زمانی برگزار می شود؟ اقوام و آشنایان پدر مرحوم او کجایند؟ و این در حالیست که در همین خبر بی آنکه تلاشی برای شفاف سازی گردد، جزئی ترین اطلاعات از جُثه فیزیکی مادر ترانه ارائه می شود: « زنی نسبتاً بلند قد و کمی چاق با موهای کوتاه سفید، پوست سفید و برآمدگی‌ شبیه به غبغب ناشی از گواتر در سمت راست گلو»، که نویسنده تلاش دارد رابطه نزدیک چریک آنلاین با خانواده ترانه را بیان کند!    

 اما موضوع ترانه واقعیِ! مفروض، همچنان با همت فراوان  توسط امثال چریک آنلاین، موج سبز آزادی و نوروز منتشر می شود. بگونه ای که انسان اگر نداند تصور می کند شاید واقعاً ترانه موسوی با مشخصات مذکور در تهران وجود داشته که دوستانی او را در لباس نظامی دستگیر کرده اند؛ آن اعمالی را که منتشر کرده اند، روی او انجام داده اند و سپس در روستایی در مازندران دفنش کرده اند؛ که اینچنین با اطمینان درباره او سخن می گویند! و شاید تصاویر جنازه و محل دفن او در روستای وازیوار هم نزد خودشان محفوظ است تا اگر لازم شد آنرا هم منتشر کنند!

اما جالب تر از همه، خبر چهلمین روز درگذشت ترانه موسوی بود که چریک آنلاین در اینجا ذکر کرده و عنوان نموده: « در صورتی که تمایلی به تجمع برای چهلمین روز درگذشت ترانه موسوی وجود داشته باشد و این تجمع به صورت رسمی از سوی رسانه‌های تحت اختیار سبزها اعلام شود، چریک آنلاین نشانی منزل ترانه موسوی را منتشر خواهد کرد. »

اما ظاهراً دروغ بودن این داستان برای سران رسانه‌های تحت اختیار سبزها نیز مشخص بود که تنها به انتشار اخبار کشته شدن ترانه بسنده کرده و از کنار مراسم چهلم او گذشتند و لذا چریک آنلاین هم مجبور به تولید آدرس منزل ترانه و سپس انتشار آن نشد!

به هر حال، ترانه موسوی تجربه خوبی برای این جریان بود تا تجربه های دیگری نیز همچون سعیده پورآقایی اجرا شود؛ پس در مورد سعیده اشکالات سناریوی قبلی تا حدی اصلاح شد. لذا برایش محل دفن در  قطعه 302 (قطعه بی نام و نشان ها) انتخاب شد و مجلس ختم علنی هم برگزار شد و اینکار پس از تماسهای مکرر و دیدارهای حضوری با مادر او و زمینه سازی کامل انجام گردید.

جالب است؛ که این جریان با کوله بار تجربیات امنیتی و اطلاعاتی در دوره اصلاحات و آزمون های خود در ماه های اخیر و... بسیار بر فعالیت خود افزود! آنچنان که پس از شلیک گلوله به احمد کارگر نجاتی در اغتشاشات اخیر با اسلحه کالیبر نامتعارف در نیروهای نظامی ایران (که خود بسیار جای بحث و تحلیل دارد) و بستری شدنش در بیمارستان، نام او در لیست 72 نفره! شهدای!! جنبش سبز!!! قرار می گیرد. او نیاز به محل دفن دارد؛ پس در قطعه 215 بهشت زهرا بالای قبر «مهدی نجاتی کارگر» که در سال 81  فوت شده، تابلوی «مرحوم احمد کارگر نجاتی» نصب می شود! و محل کشته شدنش در بیمارستان اعلام می شود، و زمانی که او به عنوان تنها مجروح اغتشاشات اخیر با نام احمد کارگر نجاتی، پس از ترخیص از بیمارستان در وبلاگش خبر زنده بودنش را اعلام می کند و توطئه دیگری را افشا می کند؛ مستقیماً به روش های مختلف تهدید می شود و البته در این میان نقش حامیان رسانه ای و عملیاتی این جریان در خارج، جهت تخریب احمد کارگر نجاتی نیز قابل توجه است.

این جریان با همکاری حامیان خارجی آنها، رضا 15 ساله ای تولید می کند که در تجمعات پس از انتخابات دستگیر شده؛ بارها به او تجاوز شده و سپس رها شده؛ که اگر خواست خدا و همت ویژه و پشتکار  نیروهای امنیتی و اطلاعاتی نبود افشای این سناریو نیز هرگز صورت  نمی گرفت.

این جریان همان جریانیست که بیش از یک ماه لیست 72 نفره ای از شهدایش منتشر می کند و بر طبل مظلومیتش می کوبد، هر چند که در آن لیست، محسن ایمانی کشته شده در کوی دانشگاه باشد و او در مقابل دوربین ها همراه کارت شناسایی خود زنده بودنش را اعلام نموده باشد و دیگر شهدایی که وجود خارجی ندارند!

و در نهایت بعد از بیش از یک ماه 72 نفر سازی و کشتن 47 نفر در این لیست، و پس از مصاحبه چند نفر از این افراد در بیست و سی، سایت نوروز مجبور می شود آن 47 نفر اضافه را مجدد زنده کند و بگوید:«25 نفر کشته شده قطعی اند و دیگر اسامی قابل بررسی و تحقیق هستند(!)». یعنی همان آماری که از سوی دولت نیز تأیید شده و تا 30 نفر نیز اعلام شده بود. بعلاوه آنکه دست کم 8  کشته دیگر نیز از فعالین بسیج بوده اند که در این مدت توسط عوامل اغتشاش و ترور کشته شده اند.

هرچند که در آن لیست 25-30 نفره از قربانیان حوادث شوم پس از انتخابات، مواردی هم از مردم عادی بوده اند که در توطئه کثیف براندازان داخلی و یا خارجی کشته شده اند و نمونه بارز آن، ندا آقاسلطان است؛ که دست کم از 30 دقیقه قبل از شلیک گلوله در میان تجمعات روز 30 خرداد زیر نظر دوربین ها بوده و تعقیب شده، و پس از شلیک گلوله از فاصله نزدیک (از سنخ همان گلوله نامتعارف که به احمد کارگر نجاتی برخورد نمود)، توسط ضاربی که به گفته آرش حجازی(شاهد عینی) همانجا توسط مردم دستگیر شده و سپس رها شده، هیچ تصویری از ضارب گلوله گرفته نمی شود! و در کمتر از 12 ساعت فیلم لحظات جان دادن ندا آقا سلطان به طور وسیع منتشر شده و به حکومت نسبت داده می شود.

و البته جهت نسبت دادن کشته شدن او در یک خیابان آرام با حضور او در تجمعات، به مرور فیلم هایی از حضور ندا در تجمعات که در آنها سعی می شود قربانی، مورد تعقیب دوربین قرار نگیرد منتشر می شود. (که از آن جمله می توان به فیلم 1 :حضور قربانی همراه با استاد موسیقی در میان تجمع؛ فیلم 2: حضور او همراه استاد موسیقی درخیابان های درگیر تجمع و فیلم 3: لحظاتی پیش از صدای شلیک گلوله اشاره نمود. همچنین اظهارات راننده حامل ندا به سوی بیمارستان نیز جالب توجه است.)

اما جریان سازی بر علیه حکومت متوقف نمی شود و پس از تجربیات فراوان و عملیات های مختلف، این بار نیاز به عملیات ربودن انسان و نسبت دادن به نیروهای نظامی و امنیتی به نظر می رسید! تا این مرحله آموخته بودند که در سناریو نباید فرد ناشناسی مورد استفاده قرار گیرد بلکه این فرد می بایست سرشناس و یا فرزند فردی سرشناس باشد و البته می بایست از خودشان می بود تا احتمال عدم موفقیت آن پایین آید. پس دختر جواد امام که پدرش در بازداشت قرار داشت انتخاب گردید. اما چون نمی توانستند دختر جواد امام را برای همیشه مخفی کنند لازم بود پس از آنکه کسانی او را ربودند، با گذشت مدتی فرد دیگری نیز او را در بهشت زهرا با چادر و مقنعه پاره بیابد و در دفتر بهشت زهرا صورت جلسه کند. و شاید تصور کرده اند که چنانچه در خبر مربوط به ربودن این دختر ذکر کنند که وی پس از دستگیری با خانواده اش تماس گرفته و اظهار داشته: چادر از سرش کشیده اند و به او گفته اند تو لیاقت چادر نداری، احتمالاً خوانندگانِ این خبر، باور می کنند که ربایندگان، واقعاً نیروهای امنیتی و نظامی بوده اند.

 

و این است روند گذشته ای شوم  که حکایت از فرداهایی شوم تر بدست می دهد.

به ر استی که پیش از انتخابات کسی انتظار اجرای چنین برنامه هایی را نداشت.

آری، سران و جریان سازهای سبز فرموده اند: سبزها همچنان ایستاده اند!

پس به آنها باید گفت در حد توان تلاش کنید که ما نیز در حد توان تلاش می کنیم. و منتظر باشید که ما نیز منتظریم...

 

 

.........................................................................

پی نوشت:

مطلبی را دوستی در نظرش اشاره کرد که لازم می دانم اینجا هم ذکر نمایم.

باید فرق گذاشت بین سران و جریان سازهایی که برخی توطئه ها را پیاده کرده اند و کسانی که کلام آنها را باور نموده اند.

و روی سخن این متن نسبت به برخی جریان سازها و خط دهنده ها و مجریان توطئه ها می باشد که کم و بیش مشخصند.

در این بین، اما حساب میرحسین موسوی هم جداست-که در یادداشتی بر طراحی فرداهای شوم به آن اشاره نموده ام و ضعفش را بیان کرده ام- امیدوارم سوء تفاهم برای رأی دهندگان به هریک از نامزدهای انتخاباتی پیش نیامده باشد.

کدهای اضافی کاربر :